مصافِ رویارو با ویروسِ شهرآشوب، لذت آغوش را فراموش نموده ام

به گزارش وبلاگ وردپرس، لرز افتاده بود روی تنم. سرفه های پیاپی داشت خفه ام می کرد. ترسیده بودم و به زنم نگاه می کردم که خانه را روی سرش گذاشته بود و یک بند فریاد می زد: رحمان! بیچاره شدیم، کرونا گرفتی.

مصافِ رویارو با ویروسِ شهرآشوب، لذت آغوش را فراموش نموده ام

به گزارش گروه رسانه های دیگر خبرگزاری وبلاگ وردپرس، سیامک صدیقی؛ کیسه های عظیم سیاه رنگ، آن دور، کپه کپه روی هم تلنبار شده اند. ردّ سپید آهک را که بگیری و 300 متر پیش بروی، کرونا به پیشواز می آید؛ نشسته میان کیسه های عظیم سیاه که در چند قدمی ات توی آغوشِ هم می لولند. بوی سپید آهک همه جا توی چشم ها پخش می گردد؛ دلبسته به خاکِ دشت و ماسیده با چرخ تنومند کامیون ها و بیل های مکانیکی و در میان این حجم پهناورِ سپید، دست های رحمان بی توقف به هر سو ریتم می گیرد و کامیون ها را به آوا و پایکوبی وا می دارد؛ پیش، پس، توقف و آن گاه، بارشِ خاک بر روی سرنگ ها و ماسک ها؛ والس تک نفره رحمان در بیابان آراد کوه.

در حسرت یک آغوش

با تب از خواب بیدار شدم؛ چهار ستون بدنم می لرزید. لعنت بر شیطان، اولین فکری که این موقع ها توی کله آدم می آید، کروناست توهّم، غلغله می نماید. هم گامت می گردد. راه می افتد توی پاها و دست ها و رهایت نمی نماید. به سراغت می آید با کوچک ترین ردی از تب یا نمودی از سردرد. نادر، کرونا جا به جا می نماید؛ هر روز و هر روز؛ ساعت ها و ساعت ها. عجیب پیشه خوفناک و نادری است.

ویروس توی کیسه های عظیم سیاه رنگ، می لولد و همراهی اش می نماید. از بخش های عفونی بیمارستان تا اینجا؛ آرادکوه. هم خوان با پایکوبی دست های رحمان، کامیون به ابتدای سراشیبی می رسد و نادر کیسه های سیاهش را به دستانِ بیابان و آهک می سپارد. آن گاه ایستاده دوشادوش با ویروس، نه از وحشت و توهم که از حسرتِ آغوش، شِکوه می نماید: دلم برای بوی دختر هشت ماهه ام تنگ شده است.

کرونا و حمل زباله های عفونی بیمارستان ها، دو ماه است لذت آغوش را از او گرفته اند؛ بی قرار شده است برای بوسیدن. نادر یکی از چهل- پنجاه راننده ای است که روزها و شب ها سرگردان میان بیمارستان های مختلف، کرونا و عفونت بار می زنند. به گفته آمارهای رسمی، 60 تا 80 تُن زباله بیمارستانی در روزهای عادی از سراسر تهران جمع آوری می شد که این میزان از ابتدای رونمایی نخستین نشانه های ویروس کرونا به روزانه 110 تن و در بحبوحه همه گیری آن، یعنی ابتدای سال نو، به 200 تن هم رسیده است.

اینجا آخر خط است

چند ماهی است ازدواج نموده ام، همسرم شغلم را می داند، اما نمی داند که دقیقاً کجا کار می کنم نادر با کامیونش از کادر خارج می گردد، و نوبت به عزت و بیل مکانیکی اش می رسد. حجم متراکم آهک، محصور میان چنگکِ آهنین، به سمت کیسه های سیاه راه می افتد و پخش می گردد روی ویروس ها و من هنوز روی واژه دقیقا مانده ام. رها نمی شوم؛ او دقیقا کجا کار می نماید؟ و آهک می نشیند روی تک تک کیسه ها و ضجه هولناکِ کرونا.

ناپیدا میان ماسک و لباس های مخصوص سفید رنگ؛ 21 ساله است. اینجا هر روز با سماعِ ویروس ها و تشویشِ توهّم سر می نماید؛ هشت صبح تا پنج بعد از ظهر؛ آن گاه که بیل مکانیکی و هراسِ ویروس را به راننده دیگر می سپارد. پای کرونا که لابه لای حرف ها باز می گردد، ترس می نشیند روی واژه های عزت: نگفته ام که بخش عفونی کار می کنم. به هیچکس نگفتم. به هیچکدام از فامیل. اگر زنم بفهمد خیلی دلشوره می گیرد. همین که من این همه دلهره دارم، کافی است.

این ها را در مجالِ کوتاه میانِ دو بار آهک پاشی می گوید، آن هنگام که کامیونِ تنومندِ فرتوت، خاک های آن سوترِ آرادکوه را روی آهک ها می پاشد؛ آهک، شن ریزی و آهک؛ و تکرار یکسانِ مصاف هر روزه با ویروس. عزت، روی بعضی واژه ها پیله می نماید؛ بی قصد، دور و برشان می چرخد؛ توی حرف هایش تشدید می شوند: هر روز حمام می روم. دائم وسایلم را ضدعفونی می کنم، اما شنیده ام که خیلی ها مرده اند. وسواسِ مرگ گرفته ام. می گوید: اینجا آخر خط است.

مادرم عاقم نموده است

لرز افتاده بود روی تنم. سرفه های پیاپی داشت خفه ام می کرد. ترسیده بودم و به زنم نگاه می کردم که خانه را روی سرش گذاشته بود و یک بند فریاد می زد: رحمان! بیچاره شدیم… کرونا گرفتی، رحمان.

قهقهه می نشیند روی صورت رحمان: خوابِ دیشبم است، کابوسِ کرونا توی خواب هم دست از سر ما بر نمی دارد. 35 سالگی اش را توی لباس یک دست سپید و کلاه عجیبِ زرد رنگ، پنهان نموده است؛ چیزی شبیه کارمندان سازمان انرژی هسته ای.

کامیونِ پسماندهای عفونی که به ابتدای سراشیبی می رسد، دست های مواجش را صاف می نماید و بالا می آورد؛ یعنی خالی کن. پایکوبیِ پیوسته دست ها و راهنمایی مدامِ کامیون ها و بیل های مکانیکی؛ این کار هر روزه ام است؛ گفته اند نزدیک ماشین ها و زباله ها نروم؛ نمی روم. اضطراب، صحبت را از آرادکوه می کشد سمت بچه ها؛ پسر 11 ساله و دختر 6 ساله رحمان: 5 سال است اینجا توی بخش دفن زباله های عفونی کار می کنم؛ همواره خطرناک است، اما این دو ماه پدر من را در آورده است.

می گوید: بچه ها از من واهمه دارند، بیشتر روزها می فرایند خانه مادرم؛ چه کار می توانم بکنم؟

صدرالدین علیپور، مدیرعامل سازمان مدیریت پسماند می گوید: پاکبانان و کارگران پسماند، مانند تیم درمان، در خط اول مقابله با ویروس کرونا حضور دارند و نفس گیر، اقدامات پر ریسک مربوط به جمع آوری، انتقال، دفع و دفن پسماند را انجام می دهند.

راننده کامیونِ خاک پاش می گوید: مادرم عاقم نموده است.

نادر، فرسوده، راه می افتد سمت بیمارستان های جدید.

عزت، آن سوتر، آهک ریزی دوباره اش را به انتها رسانده و کامیون حمل زباله عفونی، بار دیگر به سراشیبی نزدیک می گردد تا بارِ کرونایش را زمین بگذارد.

اینجا؛ توی آرادکوه، مستور میانه خاک و آهک.

منبع:مهر

4127

منبع: خبرگزاری دانشگاه آزاد آنا

به "مصافِ رویارو با ویروسِ شهرآشوب، لذت آغوش را فراموش نموده ام" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "مصافِ رویارو با ویروسِ شهرآشوب، لذت آغوش را فراموش نموده ام"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید